به نام خدا

 

داستانی زیبا از زبان امام محمد باقر علیه السلام ، که در زمان رسول اکرم صلی الله علیه وآله رخ داده امیدوارم با تمام توجه مورد نظرتان قرار گیرد :

 

ابو حمزه ثمالی نقل میکند که من  نزد امام باقر  علیه السلام نشسته بودم که مردی از حضرت اجازه ورود خواست و حضرت به او  اجازه دادند و او داخل شد و سلام کرد و حضرت به گرمی از او استقبال کردند و در نزدیکی خودشان او را نشاندند و احوال او رو پرسیدند .

مرد گفت : فدای شما بشوم ، از دختر فلان دوست دار شما خواستگاری کرده ام اما او مرا رد کرده و از من دوری کرده است و مرا ذلیل دانسته به خاطر عیب و حاجت و تنهاییم .

در حالی که دلم برای او به تنگ آمده و به خاطر او آرزوی مرگ کرده ام .

امام باقر علیه السلام فرمودند :برو که تو رسول من هستی به سوی او و به او بگو محمد فرزند علی فرزند حسین فرزند علی بن ابی طالب علیهم السلام  به  تو گفته است که منحج را به ازدواج دخترت در آور و او را رد نکن .ابو حمزه می گوید : آن مرد در حالی که خوش حال شده بود با سرعت  نامه حضرت را برد وزمانی که مجلس را ترک کرد امام باقر علیه السلام فرمودند :

 

مردی بود  از اهل یمامه ، به او میگفتند جویبر .

هنگامی که آوازه پیغمبر  صلی الله علیه و آله  را شنید، به مدینه آمد و اسلام آورد. و چه زیبا  هم مسلمان شد .جويبرمردي كوتاه قد ، سيه چهره نازيبا ، فقير و برهنه بود .

پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، اين ياور تازه وارد را به گرمي پذيرفت ، و چون فردي تهي دست و بي چيز بود ، برايش جيره اي از غذا كه شامل مقداري خرما بود قرار داد . دو دست لباس هم برايش تهيه كرد و او را در مسجد خود جـاي داد . جـويبـر شبها هم در مسجد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي خوابيد .

مدتي اينچنين سپري شد ، كم كم تعداد غريب ها و مساكين روبه فزوني گذاشت و فضاي محدود مسجد برآنها تنگ شد .

پيك وحي فرا رسيد ، و پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مأمور شد كه مسجد را از وجود اين افراد خالي كند ، و همه دربهايي را كه از خانه هاي انصار به مسجد باز مي شد ببندد ، مگر درب خانه حضرت علي (عليه السلام)  و بيت حضرت فاطمه (سلام الله عليها) را .

و از آن تاريخ به بعد قرار شد نه فرد جنب از مسجد عبور كند و نه غريبي در مسجد بخوابد .

پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دستور داد جايگاهي سقف دار در كنار مسجد ساختند كه بعدها آن جايگاه به « صُفَّه » معروف شد .

 غريب ها و فقرا را در آنجا مسكن داد ، تا روزها در سايه آن استراحت کنند و شبها هم ، همانجا بخوابند . و كساني كه در آنجا زندگي مي كردند « اصحاب صفَّه » نام گرفتند .

پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) خود ، از خرما و كشمش و گندم و جو سهمي براي آنها معين كرده بود ، بقيه مسلمانان هم به پيروي از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، آنها را در غذاي خود شريك ساختند و زكات و صدقات خود را هم به آنان مي دادند .

وجود نازنين پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) همواره ايشان را مورد تفقد قرار مي داد ، او درجمعشان حضور پيدا مي كرد و با آنان اُنس و مجالست داشت .

روزي در حالي كه با نگاه شفقت آميز خود به جويبر مي نگريست ، با عطوفت او را مورد خطاب قرار داده ، فرمود :

جويبر ! تو نمي خواهي ازدواج كني ؟

اگر همسري انتخاب كني ، هم خود را از لغزش و گناه حفظ كرده اي و هم او تو را در دين و دنيا ياور خواهد بود .

جويبر با لبخندي كه حاكي از رضايت باطني او بود پاسخ داد :

پدر و مادرم فداي شما باد ، چه كسي حاضر است با من ازدواج كند ؟ !

به خدا سوگند من نه حَسَبي دارم نه نَسَبي ، نه مالي و نه جمالي ، كدام زن حاضر است همسر چون مني بشود ؟ !

پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : كساني كه در جاهليت از اشراف بودند  پست شدند ، و كساني كه پست بودند با قبول اسلام شريف و عزيز شدند . اسلام كبر وتفاخر جاهليت را نابود كرد و امروز همه مردم ، چه سياه و چه سفيد ، چه عرب و چه عجم ، قُرَشي و غير قُرَشي همه با هم برابرند . هيچ كس را بر ديگري فضيلتي نيست ؛ زيرا همه از آدم هستند و آدم از خاك . بهترين و محبوبترين مردم نزد خداوند در روز قيامت ، مطيع ترين و باتقواترين آنان است . ( موافق با آیه 13 حجرات )

جويبر، نمیبینم کسی بر تو برتر باشد مگر اینکه ترسش از خدا نسبت به تو بیشتر باشد  و مطیع تر از تو نسبت به خدا  باشد .

آنگاه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمودند : مي روي پيش « زيادبن لَبيْد » او از نظر خانوادگي شريف ترين فرد قبيله « بني بياضة » است و از قول من به او مي گويي كه من رسول  رسول خدا به سوی تو هستم  وبه او میگویی رسول خدا میگوید  دخترت  « ذَلْفاء » را به عقد ازدواج جویبر  در آور.

جويبر به نزد زيادبن لبيد رفت .

زياد با جمعي از ميهمانانش در منزل نشسته بود .

جويبر اجازه ورود خواست و  وارد شد و براي زياد پيغام داد كه : من فرستاده رسول خدايم و حامل پيامي از جانب او هستم .

او زيادبن لبيد را مخاطب قرار داد و گفت :

پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، مرا براي رساندن پيامي فرستاده ، آيا آشكارا و بلند بگويم ، يا در خلوت و آهسته به خود شما ؟

زياد در پاسخ گفت : نه بلند بگو و در حضور ، اين براي من شرف و افتخار است .

جويبر اظهار داشت ؛ يبامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرموده كه : دخترت ذلفاء را به عقد ازدواج من درآوري .

زياد  پرسيد : آیا واقعا  پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) تو را براي چنين امري فرستاده ؟

جويبر در پاسخ گفت : بله ، من هرگز بنا ندارم بر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دروغ ببندم . زياد ادامه داد :

ما دخترانمان را به افراد هم شأن خود از انـصار مـي دهيم ، تـو برگـرد تا من خودم پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ملاقات كنم و عذرم را به او بگويم .

جويبر بي درنگ بازگشت در حالی که میگفت به خدا سوگند نه قرآن به چنين چيزي نازل شده و نه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) براي چنين امري ظهور كرده !

سخنان ِ پدر را ، دخترش ذلفاء از اندرون خانه شنيد .

كسي را پيش پدر فرستاده او را به نزد خود طلبيد .

پدر وقتي به اندرون آمد ، دخترش به او گفت : پدرجان اين چه سخني بود كه تو گفتي ؟

پدر گفت : تو مي داني او چه گفت ؟ ! او آمده مي گويد : پيغمبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گفته ، من تو را به عقد ازدواجش در آورم !

دختر در پاسخ پدر گفت : به خدا قسم جویبر کسی نیست که به  پيغمبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در حالي كه زنده است دروغ ببندد .

فوراً كسي را بفرست كه او را برگرداند .

زياد ، قاصدی را به دنبال جویبر فرستاد تا اینکه جویبر برگشت و زياد به استقبال جويبر شتافت و از او عذرخواهي كرد ، او را به گرمي پذيرفت و تقاضا كرد در منزلش استراحت كند تا او برگردد . و فوراً خود را به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رساند و گفت :

پدر و مادرم به فداي شماباد ، جويبر از طرف شما پيش من آمده تقاضاي ازدواج با دخترم را دارد ، قلبم با حرف او نرم نشده وتصمیم گرفتم خودم شخصا شما را ملاقات کنم در حالی که ما  دخترانمان را به افراد هم شأن خود از انصار شوهر مي دهيم .

پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود :

اي زياد ! جويبر مؤمن است و  مرد مؤمن كفو و هم شأن زن مؤمنه است ، و زن مسلمان کفو و هم شان مرد مسلمان .پس  دخترت را به عقد او درآور  و از او روی گردان  نباش .

زياد ، با شنيدن اين سخنان برگشت ، و آنچه شنيده بود براي دخترش بازگو كرد .

دختر ، ضمن اظهار رضايت گفت : پدرجان اگر از فرمان پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اطاعت نكني كافر شده اي .پس او را به ازدواج در آور.  ( موافق با آیات زیادی از قران از جمله :51 نور)

پدر دست جويبر را گرفت ، او را به ميان قوم خود برد و طبق سنت خدا و رسولش ذلفاء را به عقد او درآورد .

زياد ، مَهر و خرج عروسي را هم خود بر عهده گرفت .

از جويبر پرسيدند : آيا منزلي داري كه عروس را آنجا بياوريم ؟

جويبر پاسخ داد : به خدا سوگند نه ، منزل ندارم .

زيادبن لبيد برايش خانه اي با كليه وسايل تهيه كرد و دو لباس زیبا  به تن جویبر کردند  ، و ذلفا  را به خانه او بردند .

جويبر داخل  منزل شد  . هنگامي كه وارد خانه شد يكّه خورد . او با ديدن خانه وسيع ، و وسايل آماده وآن عروس زيبا و خوشبو به گوشه اي از اتاق رفت ، شروع كرد به تلاوت قرآن و خواندن نماز.

آن شب را تا صبح به شب زنده داري و راز ونياز با معبود گذراند . سحرگاهان نداي مؤذن در شهر مدينه طنين انداخت ، دو زوج جوان وضو گرفتند و رفته نماز گزاردند .

از ذلفاء پرسيدندکه آیا با تو همبستر شد ؟ ، او گفت : ديشب تا صبح مشغول تلاوت قرآن و خواندن نماز بود . شب دوم نیز همین گونه سپری شد و خانواده ذلفاء سعي كردند اين امر را از پدرش زياد مخفي نگه دارند .

با فرارسيدن شب ، جويبر دوباره به راز و نياز و نيايش با پروردگار پرداخت و تا سه شبانه روز اين وضع ادامه داشت .

 

سرانجام خبر به گوش پدرش زياد رسيد .

زياد نزدپيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رفت كه :

يا رسول الله ! شما مرا به ازدواج دخترم امر كردي ، با اينكه بر خلاف ميلم بود ، اما اطاعت شما بر من واجب كرد كه اين كار را بكنم .

پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : مگر چه عمل زشتي از جويبر مشاهده كرده اي ؟

زياد ادامه داد : او را به گرمي پذيرفتم ، برايش خانه خريدم ، همه وسايل زندگي را مهيا كردم ، عروس را به خانه اش فرستادم ، اما سه شب از ازدواج آنها مي گذرد ولي جويبر نه نگاهي به دخترم مي كند و نه اعتنايي به او مي كند ، من فكر مي كنم كه او اصلا به زن نيازي ندارد . شبانه روز كارش تلاوت قرآن و ركوع و سجود است ؛ شما خود هرطور صلاح مي دانيد حكم كنيد .

پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به دنبال جويبر فرستاد .

جويبر فوراً آمد . پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از او پرسيد : تو به زنان علاقه اي نداري ؟

جويبر با تعجب پاسخ داد : آیا من  مرد نیستم ؟ ! هرگز اينظور نيست ، اتفاقاً بسيار شهوتی و زن دوست هستم .

پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : به خلاف ادعاي تو من مطالبي شنيده ام ، مي گويند برای تو خانه آماده کرده اند و عروسی زیبا و خوش بو را بر تو وارد کرده اند  ولی تو حتي به زن خود نگاه هم نمي كني .

جويبر در پاسخ پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) عرض كرد :

يارسول الله ! من وقتي وارد خانه اي بزرگ شدم و همه وسايل زندگي را در آن مهيا ديدم با همسري زيبا ، به ياد پيچارگيهاي قبل از ازدواجم افتادم . روزهايي كه نه خانه اي داشتم و نه كاشانه اي ، غريب بودم و تنها ، با عده اي فقير و مسكين زندگي مي كردم كه نه غذاي درستي داشتيم و نه لباسي ، دلم مي خواست در پاسخ اين همه نعمتي كه خداوند بزرگ بر من ارزاني داشته شكر او را به جاي آورم . لذا اين سه شبانه روز را به نماز و روزه گذراندم تا بدين وسيله حدّاقلِ اطاعت را به جاي آورده باشم . و فكر مي كنم در برابر اين همه نعمت اصلا كاري نكرده ام . اما شما مطمئن باشيد كه امشب هم همسرم و هم خانواده او را راضي خواهم کرد به یاری خدا .

پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كسي را به نزد زياد فرستاد و او را به نزد خود فرا خواند .

هنگامي كه زياد خدمت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آمد ، او را از اين عمل پسنديده جويبر آگاه ساخت .

زياد و همه افراد فاميلش خوشحال شدند .

و جويبر نیز  به آنچه وعده داده بود عمل كرد .

بعدها  جنگي پيش آمد و جويبر در ركاب پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) براي دفاع از اسلام عازم جبهه نبرد شد .

در آن جنگ جويبر شهيد شد . و پس ازشهادت جویبر  ، در بین انصار زن بیوه ای نبود که خواستگاری بیشتر از ذلفا داشته باشد .

  الكافي ج : 5 ص : 343

 

محتوای روایت فوق با کثیری از آیات و روایات ثابتات موافقت دارد از جمله :

الحجرات : 13   يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبيرٌ

اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيره‏ها و قبيله‏ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد (اينها ملاك امتياز نيست،) گرامى‏ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست خداوند دانا و آگاه است! (13))

سوره نور

وَ إِذَا دُعُواْ إِلىَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنهَُمْ إِذَا فَرِيقٌ مِّنهُْم مُّعْرِضُونَ(48)وَ إِن يَكُن لهَُّمُ الحَْقُّ يَأْتُواْ إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ(49)أَ فىِ قُلُوبهِِم مَّرَضٌ أَمِ ارْتَابُواْ أَمْ يخََافُونَ أَن يحَِيفَ اللَّهُ عَلَيهِْمْ وَ رَسُولُهُ  بَلْ أُوْلَئكَ هُمُ الظَّالِمُونَ(50)و هنگامى كه از آنان دعوت شود كه بسوى خدا و پيامبرش بيايند تا در ميانشان داورى كند، ناگهان گروهى از آنان رويگردان مى‏شوند! (48)ولى اگر حق داشته باشند (و داورى به نفع آنان شود) با سرعت و تسليم بسوى او مى‏آيند! (49)آيا در دلهاى آنان بيمارى است، يا شكّ و ترديد دارند، يا مى‏ترسند خدا و رسولش بر آنان ستم كنند؟! نه، بلكه آنها خودشان ستمگرند! (50)

 إِنَّما كانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنينَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ 51) سخن مؤمنان، هنگامى كه بسوى خدا و رسولش دعوت شوند تا ميان آنان داورى كند، تنها اين است كه مى‏گويند: «شنيديم و اطاعت كرديم!» و اينها همان رستگاران واقعى هستند. (51)